♪ گلیساندو یا گلیس ساندو به مفهوم سر دادن انگشت بر روی سیم از یک نت به نت بعدی میباشد ♪
از دورانی که تمام ادکلن های مردونه رو بو می کردم تا چیزی برای تولدت پیدا کنم ، خیلی گذشته. انگار متعلق به یه دنیای دیگه ست. یه زمان ِ دیگه ، یه جهان ِ دیگه که نمیدونم توش چه غلطی کردم که به این دنیای جهنمی محکوم شدم. اردیـبـهـشـت خیلی بلاتکلیفه! برای هیچ کاری زمان ِ مناسبی نیست. برای هر کاری یا دیره یا زود. کاش مجسمه ساز بودم تا از پیکر برهنه ات تندیسی بسازم کاش شاعر بودم تا بند بند ِ تنت را بسرایم کاش آهنگساز بودم تا ملودی ِ شعله های لبانت را تنظیم کنم نه مجسمه ساز ، نه شاعر ، نه آهنگساز ... تنها آزادانه تو را میهمان ِ ضیافت ِ وحشی ترین رویای شبانه ام خواهم کرد . زیر باران در گورستانی با قبر های باز قدم میزد. جسد مردی با لب های نیمه باز نظرش را جلب کرد. جسد کفن پیچ نبود. ناخن های سیاهش را بر سینه ی برهنه ی مرد کشید. قطرات باران به میان لب های بی روح مرد میلغزید. آرزو داشت تنها برای لحظه ای روحش را با او شریک شود... از خواب بیدار شد. رو به سقف. چشم هایش نمیدید. اتاق غرق نور خورشید بود. یک نفر پرده های کلفت پنجره ی اتاقش را کنار زده بود. چشم هایش را بست. چه خواب عجیبی! به پهلوی چپ غلتید. دست راستش پیکری را لمس کرد. چشم هایش را گشود. تنها نبود. دست های سفیدش پوست تیره ی مردی را لمس میکرد. ترسید. سینه ی مرد با دم و بازدم حرکت میکرد. پس زنده بود! ترس جای خود را به تعجب داد. گوشید وقایع شب گذشته را به خاطر آوَرَد اما تنها تصویر گورستان ِ خوابش به ذهنش آمد و آن مرد... دستی از پشت او را در آغوش کشید. برگشت. سمت راستش مرد نیمه خوابی با موهای مشکی دراز کشیده بود. مرد لبخند گیجی به لب داشت و بخشی از چهره ی رنگ پریده اش زیر مو هایش پنهان بود. ظاهرا گیج تر از آن بود که پلک هایش باز نگه دارد. از وسط تخت به پایین خزید. به سمت در کمد رفت و ربدوشامبرش را به تن کرد. چشم هایش را مالید. انگشتانش سیاه شدند! به سمت آینه رفت. دور چشم هایش سیاه بود. نگاهش به کتاب بوف کور روی میز آرایش افتاد. شیشه ی لاک مشکی روی کتاب بود. به قهوه نیاز داشت. پیش از ترک اتاق نگاهی به دو غریبه روی تخت انداخت. هیچ کدام شبیه به مرد ِ گورستان ِ خوابش نبودند. در آشپزخانه سرگرم درست کردن قهوه شد و کوشید وقایع شب گذشته را به خاطر آوَرَد و اینکه چه کسی پرده های کلفت پنجره ی اتاقش را کنار زده بود؟! یلدا یعنی طولانی ترین شب ِ نبودنت. طولانی ترین شب ِ انتظار. طولانی ترین شب ِ سال بدون ِ تو. قریب به بیست و دو سال زندگی در ایران به من آموخت که حق، نه دادنی است و نه گرفتنی. اینجا، حق، خوردنی ست. گم میشدم در آغوشی که به اندازه ی تمام من جا داشت... + خرمن طلا را باد میبرد هر روز! سالها قبل وقتی دبستانی بودم، جایی خوندم: " مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است " شاید اون موقع نتونستم معنای این جمله رو کاملا لمس کنم. اما وقتی از همه دعوت کردم آزاده باشند، با تک تک سلول های بدنم معنای نفس کشیدن (و نه زندگی) با ذلت و مرگ با عزت رو درک کردم. درد من زندگی با مردمانیست که با آزادگی رو با اندک بهایی به ذلت میفروشند. به بردگی تن دادن زندگی نیست. آزاده باشید و آزادانه زندگی کنید... (و با عزت بمیرید) + عنوان پست بخشی از ترانه
ی " لالالالا دیگه بسه گل لاله
" از شهیار قنبری پرکشیده اند از دشت گیسوانم ، پرستو های دستانت. + ممنونم از مرجان نازنینم که وقتی خودم یادم نبود، یادش بود! جنازه هوشیارhttp://jenaze.blogfa.com/post-57.aspx تا زمانی که حق و حقوقم تو این مملکت در حد جلبکه، این روز برام هیچ معنی نداره. تبریک ها رو هم شیاف کنین به خودتون. Nothing really matters ... جز دوری تو !
| Design By : ParsSkin.com |


